حدیث

هيچيک از سخنان مردم، شايسته ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است.

منبع: HadeethEnc.com, فارسی v۱.۳۰.۰

صحیح استبه روایت مسلم

متن عربی

عن معاوية بن الحَكم السُّلَمي رضي الله عنه قال: بَيْنَا أنا أُصلِّي مع رسول الله صلى الله عليه وسلم ، إذ عَطَس رجُل من القوم، فقلت: يَرْحَمُكَ الله، فَرَمَانِي القوم بأبْصَارهم، فقلت: وَاثُكْلَ أُمِّيَاهْ، ما شَأنُكُم تنظرون إليَّ؟، فجعلوا يضربون بأيْدِيهم على أفْخَاذِهم، فلما رأيتهم يُصَمِّتُونَنِي لكنِّي سَكَتُّ، فلما صلَّى رسول الله صلى الله عليه وسلم ، فَبِأَبِي هو وأمِّي، ما رأيت معَلِّما قَبْلَه ولا بَعده أحْسَن تَعليما منه، فوالله، ما كَهَرَنِي وَلَا ضَرَبني وَلَا شَتَمَنِي، قال: «إن هذه الصلاة لا يَصلح فيها شيء من كلام الناس، إنما هو التَّسبيح والتَّكبير وقراءة القرآن»، أو كما قال رسول الله صلى الله عليه وسلم قلت: يا رسول الله، إنِّي حديث عَهد بِجَاهلية، وقد جاء الله بالإسلام، وإن مِنَّا رجَالا يَأتون الكُهَّان، قال: «فلا تَأْتِهِم» قال: ومِنَّا رجَال يَتَطَيَّرُونَ، قال: ذَاك شَيء يَجِدونه في صُدورهم، فلا يَصُدَّنَّهُمْ -قال ابن الصَّبَّاحِ: فلا يَصُدَّنَّكُم- قال قلت: ومِنَّا رجال يَخُطُّونَ، قال: «كان نَبِي من الأنبياء يَخُطُّ، فمن وافق خَطَه فَذَاك»، قال: وكانت لي جَارية تَرعى غَنَما لي قِبَل أُحُدٍ والْجَوَّانِيَّةِ، فَاطَّلَعْتُ ذات يوم فإذا الذِّيب قد ذهب بِشَاة من غَنَمِهَا، وأنا رجُلٌ من بَني آدم، آسَف كما يَأْسَفُونَ؛ لكني صَكَكْتُهَا صَكَّة، فَأَتَيْت رسول الله صلى الله عليه وسلم فَعظَّم ذلك عليَّ، قلت: يا رسول الله أفلا أُعْتِقُهَا؟ قال: «ائْتِنِي بها»، فَأَتَيْتُهُ بها، فقال لها: «أَيْن الله؟» قالت: في السَّماء، قال: «من أنا؟»، قالت: أنت رسول الله، قال: «أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ».

ترجمه

از معاویه بن حَکم سلمی رضی الله عنه روایت است که می گوید: همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز می خواندم که فردی از ميان مردم عطسه زد. من "يرحمک الله" گفتم. پس همه ی مردم با تعجب به من نگاه کردند. پس گفتم: مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می کنيد!؟ آنگاه مردم شروع به زدن دست های شان بر روی ران های شان نمودند. هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می کنند، سکوت نمودم. وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم سلام داد ـ پدر و مادرم فدايش باد؛ هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ به الله سوگند، نه سرم داد کشيد، نه مرا کتک زد و نه بد و بيراه گفت؛ بلکه فرمود: «إِنَّ هَذِهِ الصَّلاَةَ لاَ يَصْلُحُ فِيهَا شَيْءٌ مِنْ كَلاَمِ النَّاسِ، إِنَّمَا هُوَ التَّسْبِيحُ وَالتَّكْبِيرُ وَقِرَاءَةُ الْقُرْآنِ»: «هيچيک از سخنان مردم، شايسته ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است». يا چيزی شبيه اين فرمود. گفتم: ای رسول خدا، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم؛ و الله اسلام را به ما عنايت نموده است. تعدادی از مردم ما نزد کاهنان (غيبگويان) می روند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «فلا تَأْتِهِم»: «تو نزد کاهنان نرو». گفتم: تعدادی از ما فال می گيرند؟ فرمود: «ذَاكَ شَيْءٌ يَجِدُونَهُ فِي صُدُورِهِمْ فَلاَ يَصُدَّنَّهُمْ - قال ابن الصَّبَّاحِ: فلا يَصُدَّنَّكُم -»: «اين وسوسه ای است که در دل های شان خطور می کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، فال می گيرند؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «كَانَ نَبِيٌّ مِنَ الأَنْبِيَاءِ يَخُطُّ، فَمَنْ وَافَقَ خَطَّهُ فَذَاكَ»: «يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می گرفت. پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است (وگرنه جايز نيست و چون هيچکس نمی داند که خط کشيدن او موافق با خط کشيدن آن پيامبر است يا نه؛ لذا درباره ي حرمت خط کشيدن و فال گرفتن اتفاق نظر وجود دارد و اين کار از ويژگی هاي همان پيامبر شمرده می شود)». می گويد: کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می چرانيد. روزی متوجه شدم گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می شوم، يک سيلی به او زدم. پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد. گفتم: يا رسول الله! او را آزاد نکنم؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «ائْتِنِي بها»: «او را نزد من بياور». پس او را نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم بردم. رسول الله صلی الله علیه وسلم به او فرمود: «أَيْن الله؟»: «الله کجاست؟» کنيز گفت: «در آسمان است». رسول الله صلی الله علیه وسلم پرسيد: «من أنا؟»: «من کيستم؟» کنيز گفت: تو پيامبر الله هستی. آنگاه رسول الله صلی الله علیه وسلم (خطاب به معاويه بن حکم) فرمود: «أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ»: «او را آزاد کن؛ زيرا او مؤمن است».

شرح

معاویة بن حکم سُلمی رضی الله عنه از جریانی گزارش می دهد که در یکی از نمازهای جماعتش همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم برای او روی داد؛ ماجرا از این قرار است که معاویه صدای عطسه و سپس الحمدلله گفتن شخصی را شنید، درنتیجه در پاسخ به آن مرد "یرحمک الله" گفت. زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است: «إِذَا عَطَسَ أَحَدُكُمْ فَلْيَقُلِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَلْيَقُلْ لَهُ أَخُوهُ أَوْ صَاحِبُهُ: يَرْحَمُكَ اللَّهُ»: «وقتی يكی از شما عطسه كند، باید بگويد: "الحمد لله" (ستايش از آن خداست) و باید برادر و يا دوست او نیز در جوابش بگويد: "يرحمك الله" (الله بر تو رحم كند)». اما این صحابی بزرگوار نمی دانست مستحب بودن گفتن یرحمک الله به فردی که عطسه می زند و الحمدلله می گوید، مربوط به خارج از نماز است. معاویه می گوید: «همه ی مردم با تعجب به من نگاه کردند»؛ یعنی بدون اینکه چیزی بگویند با چشم های خود به او اشاره نمودند و با خشم به او نگاه کردند، اما معاویه باز هم دلیل این نگاه و این رفتار آنها را نمی دانست، در نتیجه آنها را اینگونه خطاب نمود که: «مادرم به عزايم بنشيند، چرا اينگونه به من نگاه می کنيد!؟» یعنی چرا با خشم و عصبانیت به من نگاه می کنید؟. "آنها با دست های خود به ران های شان زدند". یعنی: آنها با زدن دست ها بر ران های شان بر انکار خود تاکید نمودند. آنجا بود که منظورشان را فهمید و دانست که از او می خواهند سکوت کند و چیزی نگوید. و او نیز ساکت شد. می گوید: «هنگامی که متوجه شدم مرا به سکوت دعوت می نمايند، سکوت نمودم». یعنی: وقتی دانستم که آنان مرا به سکوت و سخن نگفتن امر می کنند، از نادانی و جهل خود نسبت به رفتاری که مرتکب شدم و غلو آنان در برخورد تندشان تعجب نمودم و تصمیم گرفتم با آنان مجادله نمایم، اما دستور آنان را اطاعت نموده و ساکت شدم، زیرا آنها از من آگاه تر بودند. و به مقتضای خشم خود عمل نکردم و دلیلش را نپرسیدم. "وقتی رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز خواند" یعنی: وقتی از نماز فارغ شد. "پدر و مادرم فدایش باد" این عبارت قسم نیست، بلکه فدا نمودن پدر و مادر است. "هيچ معلمی را قبل و بعد از او ندیدم که در آموزش دادن بهتر از ایشان باشدـ" زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم نه از او خشمگین شد و نه سرش داد کشید و نه او را زد، بلکه حکم شرعی را به روشی بیان نمود که پذیرش آن قابل قبول و بهتر باشد. "به الله سوگند سرم داد نزد" و بخاطر اشتباه و مخالفتی که انجام داده بودم، مرا نزد. "و به من دشنام نداد" و با من درشتخویی نکرد، بلکه به نرمی حکم شرعی را برای من بیان نموده و فرمود: "هيچيک از سخنان مردم، شايسته ی اين نماز نيست؛ بلکه نماز، عبارت از تسبيح و تکبير و قرائت قرآن است»؛ یعنی: سخنانی که میان مردم رد و بدل می شود شایسته نماز نیست؛ اگر چه در ابتدای اسلام این کار ایرادی نداشت، اما بعدا منسوخ شد. بلکه چیزی که در نماز است عبارت است از: سبحان الله، الله اکبر و تلاوت قرآن. "گفتم: يا رسول الله، من تازه جاهلیت را پشت سر گذاشتم و تازه مسلمانم»؛ یعنی: نزدیک به دوران جاهلیت هستم. و جاهلیت به دوران پیش از ورود شریعت گفته می شد، زیرا نادانی ها و بزهکاری های زیادی از مردم سر می زد. "و الله اسلام را آورد"؛ یعنی: از کفر به اسلام منتقل شدم و بسیاری از احکام دین را نمی دانم. "در میان ما مردمانی هستند که نزد کاهنان می روند" یعنی در میان یاران و دوستانش کسانی هستند که نزد کاهنان می روند و در مورد امور غیبی که در آینده روی می دهد از آنان سؤال می کنند. "فرمود: نزد آنها مرو" رسول الله صلی الله علیه وسلم از رفتن نزد کاهنان نهی فرمود، چون آنها از امور غیبی سخن می گویند که ممکن است برخی از آنها درست درآید؛ و به همین سبب ترس به فتنه افتادن انسان وجود دارد، زیرا آنها بسیاری از امور شریعت را برای مردم وارونه جلوه می دهند. و در احادیث صحیح متعددی از رفتن نزد کاهنان و تصدیق اقوال آنان و پذیرش مژدگانی های آنان نهی شده است. "وی گفت: «ومِنَّا رجَال يَتَطَيَّرُونَ»: تعدادی از ما فال می گيرند؟" «تطیر» عبارت است از فال بد زدن با دیدن یا شنیدن چیزی یا نسبت به زمان و یا مکانی. این کار نزد عرب ها معروف بود. تا جایی که اگر یکی از آنها قصد انجام کار خیری داشت و پرنده ای را می دید که به سمت چپ یا راست می رود، بنا بر آنچه معتقد بودند، این قصد و اراده را به تاخیر می انداخت. برخی از آنان نیز وقتی صدایی را می شنید و یا شخصی را می دید، فال بد می زد. برخی از آنها ازدواج در ماه شوال را بدشگون می دانستند و برخی روز چهارشنبه، یا ماه صفر را بدشگون می دانستند؛ و شریعت همه اینها را باطل اعلان نمود، زیرا این کارها بر عقل، اندیشه و منش انسان لطمه می زند و انسان نباید به هیچیک از این امور اهمیتی دهد و توکل بر الله همین است. "فرمود: اين وسوسه ای است که در دل های شان خطور می کند و نبايد آنها را از تصميم و کارِشان باز دارد». فال بد زدن چیزی است که ناخواسته در درون خود احساس می کنند و در این رابطه آنها را سرزنشی نیست، زیرا اکتسابی نیست، پس در رابطه با آن تکلیفی ندارند؛ اما این مسئله نباید در کارهای شان ممانعت ایجاد کند؛ این همان چیزی است که بر آن قادر هستند و اکتسابی است و در بر دارنده تکلیف است. پس رسول الله صلی الله علیه وسلم آنها را از عمل به فال بد و انجام ندادن کارهای خود به خاطر آن نهی فرمود و احادیث متعددی در نهی از بدفالی وارد شده است. آنچه در اینجا از بدفالی مد نظر است، عمل به آن است نه مجرد وسوسه ای که انسان در درون خود احساس می کند، اما به مقتضای آن عمل نمی کند. "می گوید: گفتم: بعضی از ما با خط کشيدن روی زمين، همواره فال می گيرند؟». خط گرفتن نزد عرب از این قرار است که مرد فالگیری در مقابل خود یک پسر بچه را می نشاند و به او می گوید خط های متعددی را روی شن بکشد، سپس به او دستور می دهد که آن خط ها را دو تا دو تا پاک کند، سپس به آخرین خطوط می نگرد، اگر زوج باشد، دلیل رستگاری و موفقیت و پیروزی است، اما چنانچه فرد باشد، دلیل ناکامی و عدم موفقیت است. "رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: يکی از پيامبران با خط کشيدن، فال می گرفت"؛ یعنی خط هایی چون خط های رمالی می کشید و با هوشی که داشت مسائل را در می یافت. گفته شده که این پیامبر ادریس یا دانیال علیهما السلام بوده است. "پس خط کشيدن هرکس با خط کشيدن آن پيامبر موافق باشد، خوب است" یعنی: هرکس خطش موافق آن پیامبر درآید، می تواند چنین کند و این کار برای او مباح است، اما هیچ راهی برای کسب علم یقینی بر این موافقت وجود ندارد؛ پس انجام چنین کاری مباح نیست، یعنی حرام است؛ زیرا تنها با وجود داشتن یقین به موافقت این خط ها با خط آن پیامبر می توان آن را مباح دانست، اما چنین یقینی نزد ما وجود ندارد. ممکن است: چنین چیزی در شرع ما نسخ شده باشد و ممکن است مباح بودن خط با توجه به نبوت آن پیامبر بوده باشد و پس از آن قطع شده و ما نیز از آن کار نهی شده ایم. بنابراین حدیث مذکور بر تحریم عمل کردن به علم خط دلالت دارد، نه بر جواز آن؛ همچنان که بر بطلان روش مردم در علم رمل و رمالی و فاسد بودن آن دلالت دارد؛ زیرا مطابق بودن خط آنها با خط آن پیامبر، علم و آگاهی به آن را می طلبد و علم از دو طریق به دست می آید: اول: نص صریح و صحیح در بیان کیفیت این علم. دوم: نقل متواتر از زمان آن پیامبر تا زمان رسول الله صلی الله علیه وسلم؛ و هر دوی اینها منتفی است. لازم به ذکر است که پیامبران مدعی علم غیب نبودند و به مردم نمی گفتند که از غیب خبر دارند و اخبار غیبی که به مردم می گفتند، وحی پروردگار بود و آن را به خود نسبت نمی دادند؛ چنانکه الله متعال می فرماید: «عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا» [الجن 26، 27] «[الله] دانای غیب است و هیچکس را بر [اسرارِ] غیبِ خود آگاه نمی سازد؛ مگر رسولانی که آنان را پسندیده [و برگزیده] است؛ که بی گمان، از پیش روی او و پشت سرش نگهبانی [از ملائکه برای محافظت از وی] می گمارد». زیرا علم غیب به الله اختصاص دارد و هرکس مدعی علم غیب شود، در واقع مدعی برخی از ویژگی های ربوبیت است و این کاری است که بزرگان این صنعت انجام می دهند و اینگونه دروغ این افراد مبنی بر این ادعا که این پیامبر معلم آنها بوده، مشخص می شود. "می گوید: من کنيزی داشتم که گوسفندانم را در اطراف کوه احد و جوانيه می چرانيد". یعنی: کنیزی داشت که گوسفندانش را در نزدیکی کوه احد می چرانید. "روزی متوجه شدم که گرگ يکی از گوسفندان کنیز را برده است" با اینکه گوسفند مال او می باشد اما می گوید: «گوسفندان کنیز» و مالکیت گوسفند را به آن کنیز نسبت می دهد، زیرا آن کنیز مسؤول نگه داری و چراندنش بود. "و از آنجایی که من انسان هستم و مانند ساير انسان ها خشمگين می شوم" یعنی: به این دلیل که گرگ یکی از گوسفندان را خورد، از کنیز خشمگین شدم و می خواستم محکم او را بزنم؛ زیرا معمولا خشم به چنین رفتاری می انجامد. "پس يک سيلی به او زدم". یعنی تنها به زدن یک سیلی به آن کنیز اکتفا نمودم. "پس از آن، نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم آمدم. رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را (گناه و اشتباه) بزرگی بحساب آورد". پس از سیلی زدن به کنیز نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم رفته و ماجرا را برای ایشان تعریف می کند که رسول الله صلی الله علیه وسلم این رفتارش را اشتباه و گناه بزرگی قلمداد می کند. وقتی معاویه بن حکم سلمی می بیند که رسول الله صلی الله علیه وسلم از این رفتار بسیار متاثر شده است، می گوید: "گفتم: يا رسول الله، او را آزاد نکنم؟" یعنی نظرتان چیست که بخاطر این ضربه، او را از بردگی آزاد کنم؟ و رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: "او را نزد من بياور". و او را نزد ایشان می برد. رسول الله صلی الله علیه وسلم به کنیز می گوید: "الله کجاست؟" یعنی: معبود بر حقی که دارای صفات کمال است کجاست؟ و در روایتی آمده که فرمود: «پروردگارت کجاست؟» رسول الله صلی الله علیه وسلم با این سؤال قصد داشت اطمینان یابد که آن زن موحد است. پس سؤالی از او پرسید که پاسخش، مقصود رسول الله صلی الله علیه وسلم را محقق می گرداند؛ زیرا نشانه موحدین و یکتاپرستان، اعتقادشان به این مهم است که الله در آسمان است. آن زن گفت: "در آسمان"؛ معنی "في السماء" علو است و اینکه الله متعال بالاتر از هر چیزی است و بالای عرش خویش می باشد که سقف مخلوقات است. در ادامه فرمود: "من کیستم؟" گفت: تو رسول الله هستی. فرمود: "او را آزاد کن که مؤمن است". وقتی به علو الله متعال و رسالت رسول الله صلی الله علیه وسلم شهادت داد، فرمان داد که آزادش نماید، زیرا این دلالت بر ایمان و اعتقاد و باور درست و صحیحش داشت.

شرح: العربية

يخبر معاوية بن الحكم السُّلَمي رضي الله عنه عما حصل له عندما كان يصلي مع النبي صلى الله عليه وسلم في إحدى صلوات الجماعة، إذ سَمع رجلا عَطَس فَحَمِد الله، فَبَادره رضي الله عنه : بقوله: (يَرحمك الله) على أصله، وهو قوله صلى الله عليه وسلم : (إذا عَطس أحدكم فليقل: الحمد لله، وليقل له أخوه أو صاحبه يرحمك الله)، ولم يعلم رضي الله عنه أن استحباب تشميت العاطس إنما هو في غير الصلاة. "فَرَمَانِي القوم بأبْصَارهم" أي: أشاروا إليه بأبصارهم من غير كلام، ونظروا إليه نظر زَجر، إلا أنه رضي الله عنه لم يعلم سبب إنكارهم عليه، فما كان منه إلا أن خاطبهم بقوله: "وَاثُكْلَ أُمِّيَاهْ"، والمعنى: وافقدها لي فإني هَلكت. ما شَأنُكُم؟ أي: ما حالكم وأمركم."تنظرون إليَّ" أي: لماذا تنظرون إليَّ نظر الغَضَب؟. "فجعلوا يضربون بأيْدِيهم على أفْخَاذِهم" أي: أنهم زادوا في الإنكار عليه بضرب الأيدي على الأفخاذ، ففهم منهم أنهم يريدون منه أن يَسكت، وأن ينتهي عن الكلام، فَسَكت، "فلما رأيتهم يُصَمِّتُونَنِي لكنِّي سَكَتُّ" والمعنى: لما عرفت أنهم يأمرونني بالسكوت عن الكلام، عَجبت لجهلي بقبح ما ارتكبت، ومُبالغتهم في الإنكار علي وأردت أن أُخَاصِمهم، لكني سكت امتثالاً؛ لأنهم أعلم مني، ولم أعمل بمقتضى غضبي، ولم أسأل عن السبب. "فلما صلَّى رسول الله صلى الله عليه وسلم " أي: انتهى وفرغ من صلاته. "فَبِأَبِي هو وأمِّي" أي: مُفَدَّى بأبي وأمِّي، وهذا ليس بقسم، وإنما هي تَفدية بالأب والأم. "ما رأيت معَلِّما قَبْلَه ولا بَعده أحْسَن تَعليما منه"؛ لأن النبي صلى الله عليه وسلم لم يعنفه ولم ينهره، بل بَيَّن له الحكم الشرعي بطريقة أدعى للقبول والإذعان. "فوالله، ما كَهَرَنِي" لم ينهَرني ولم يغلظ عليَّ بالقول. "وَلَا ضَرَبني" لم يؤدبني بالضرب على ما اقترفته من مخالفة. "وَلَا شَتَمَنِي" ما أغلظ علي بالقول بل بَيَّن لي الحكم الشرعي بِرفق، حيث قال لي: "إن هذه الصلاة لا يَصلح فيها شيء من كلام الناس، إنما هو التَّسبيح والتَّكبير وقراءة القرآن"، يعني: لا يحل في الصلاة كلام الناس الذي هو التَّخاطب فيما بينهم وقد كان ذلك سَائغا في أول الإسلام ثم نسخ، وإنما الذي في الصلاة: التسبيح والتكبير وقراءة القرآن. "قلت: يا رسول الله، إنِّي حديث عَهد بِجَاهلية" يعني: قريب عهد بجاهلية، والجاهلية: تُطلق على ما قبل ورود الشَّرع سُموا جاهلية؛ لكثرة جهالاتهم وفُحْشِهم. "وقد جاء الله بالإسلام" يعني: انتقلت عن الكفر إلى الإسلام، ولم أعرف بعد أحكام الدِّين. "وإن مِنَّا رجَالا يَأتون الكُهَّان" أي: إن من أصحابه من يَأتي الكُهان، ويسألهم عن أمور غيبية تحدث في المستقبل. "فقال: فلا تَأْتِهِم" وإنما نُهي عن إتيان الكُهان؛ لأنهم يتكلمون في أمور غيبية قد يصادف بعضها الإصابة فيخاف الفتنة على الإنسان بسبب ذلك؛ لأنهم يلبِّسون على الناس كثيرا من أمر الشرائع، وقد تظاهرت الأحاديث الصحيحة بالنهي عن إتيان الكُهان وتصديقهم فيما يقولون، وتحريم ما يعطون من الحلوان. "قال: ومِنَّا رجَال يَتَطَيَّرُونَ"، التَّطير : التَّشاؤم بِمرئي، أو مسموع، أو زمان، أو مكان. وكانت العرب معروفة بالتَّطير، حتى لو أراد الإنسان منهم خيرًا، ثم رأى الطَّير ذهبت يمينًا أو شمالًا حسب ما كان معروفًا عندهم، تجده يتأخر عن هذا الذي أراده، ومنهم من إذا سمع صوتًا أو رأى شخصًا تشاءم، ومنهم من يتشاءم من شهر شوال بالنسبة للنكاح، ومنهم من يتشاءم بيوم الأربعاء، أو بشهر صفر، وهذا كله مما أبطله الشرع؛ لضرره على الإنسان عقلًا وتفكيرًا وسلوكًا، وكون الإنسان لا يبالي بهذه الأمور، هذا هو التوكل على الله. "قال: ذَاك شَيء يَجِدونه في صُدورهم، فلا يَصُدَّنَّهُمْ" الطِّيَرة شيء يجدونه في نفوسهم ضرورة، ولا عَتب عليهم في ذلك؛ فإنه غير مُكتسب لهم فلا تَكليف به، ولكن لا يمتنعوا بسببه من التَّصرف في أمورهم، فهذا هو الذي يَقدرون عليه وهو مُكتسب لهم، فيقع به التَّكليف، فنهاهم النبي -عليه الصلاة والسلام- عن العمل بالطِّيرة، والامتناع من تصرفاتهم بسببها، وقد تظاهرت الأحاديث الصحيحة في النَّهي عن التَّطير، والطِّيرة هنا: محمولة على العمل بها، لا على ما يجده الإنسان في نفسه من غير عمل على مقتضاه عندهم. "قال قلت: ومِنَّا رجال يَخُطُّونَ"، الخَط عند العرب: أن يأتي الرَّجُل العرَّاف وبَين يديه غُلام، فيأمره بأن يَخُط في الرَّمْل خطوطا كثيرة، ثم يأمره أن يَمحو منها اثنين اثنين، ثم ينظر إلى آخر ما يبقى من تلك الخطوط، فإن كان الباقي منها زوجًا؛ فهو دليل الفلاح والظَّفر، وإن كان فردا؛ فهو دليل الخَيبة واليأس. "قال: كان نَبِي من الأنبياء يَخُطُّ"، أي: يضرب خطوطا كخطوط الرَّمْل فيعرف الأمور بالفراسة بتوسط تلك الخطوط، وقيل هو إدريس أو دانيال -عليهما الصلاة والسلام-. "فمن وافق خَطَه" أي: خط ذلك النبي -عليه الصلاة والسلام- "فَذَاك" أي: من وافق خط ذاك النبي فهو مباح له، ولكن لا طريق لنا إلى العلم اليقيني بالموافقة فلا يباح، والمقصود أنه حرام؛ لأنه لا يباح إلا بيقين الموافقة، وليس لنا يقين بها، ويحتمل: أن هذا نُسخ في شَرعِنا، ويحتمل: أن يكون إباحة الخط؛ علما لنبوة ذاك النبي، وقد انقطعت فنهينا عن تعاطي ذلك، فالحديث يدل على تحريم العمل بعلم الخَط، لا على جوازه، كما يدل على بطلان طريقة الناس في علم الرَّمْل وفسادها؛ لأن الموافقة تقتضي العلم به، والعلم يكون بأحد طريقين: أحدهما: النَّص الصريح الصحيح في بيان كيفية هذا العلم. والثاني: النقل المتواتر من زمن ذلك النبي إلى زمن النبي صلى الله عليه وسلم ، وكلا الأمرين منتفٍ. وينبغي أن يعلم في هذا المقام أن الأنبياء لا يدعون علم الغيب، ولا يخبرون الناس أنهم يعلمون الغيب، وما أخبروا الناس به من الغيب إنما هو من إيحاء الله إليهم فلا يَنسبونه إلى أنفسهم، كما قال الله تعالى : (عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا) [الجن 26، 27]؛ لأن الغيب مما اختص الله بعلمه، فلا يَدَّعيه أحدٌ لنفسه إلا كان مُدَّعياً لبعض خصائص الربوبية، وهذا ما يفعله أرباب هذه الصِّناعة، فظهر بهذا دَجل هؤلاء في دعوى أن هذا النبي الكريم معلم لهم. "قال: وكانت لي جَارية تَرعى غَنَما لي قِبَل أُحُدٍ والْجَوَّانِيَّةِ"، يعني: كانت له جارية تَرعى غَنمه في موضع قريب من جَبل أُحدٍ. "فَاطَّلَعْتُ ذات يوم فإذا الذِّيب قد ذهب بِشَاة من غَنَمِهَا" يعني: علم أن الذئب قد افترس شاة من الشِّياه، والغنم له لكنه قال: (غنمها) أي: التي تقوم هي برعايتها. "وأنا رجُلٌ من بَني آدم، آسَف كما يَأْسَفُونَ" الأسف: الغَضب، والمعنى: أنني غضبت عليها بسبب أكل الذِّئب لشاة من الشِّياه؛ فأردت أن أضربها ضربا شديدا على ما هو مقتضى الغَضب. "لكني صَكَكْتُهَا صَكَّة" إلا أنني لم أفعل، بل اقتصرت على أن لطمتها لطْمَة، "فَأَتَيْت رسول الله صلى الله عليه وسلم فَعظَّم ذلك عليَّ"، بعد أن لطَمها جاء إلى النبي صلى الله عليه وسلم وأخبره بالقصة، فأكْبَر لطْمَه إياها، أي: أعْظَمه. فلما رأى معاوية بن الحكم السُّلَمي رضي الله عنه النبي صلى الله عليه وسلم قد تَأثر من فعله ذلك، وأخذ في نَفسه، قال: "قلت: يا رسول الله أفلا أُعْتِقُهَا؟" يعني: أُحررها من العبودية جراء ضَربي إياها، قال: «ائْتِنِي بها» فَأَتَيْتُهُ بها، فقال لها: «أَيْن الله؟» أي: أين المَعبود المستحق الموصوف بصفات الكمال؟. وفي رواية: (أين رَبُّك؟) فالنبي صلى الله عليه وسلم أراد بهذا السؤال التأكد أنها موحدة، فخاطبها بما يُفهم قصده؛ إذ علامة الموحدين اعتقادهم أن الله في السماء. "قالت: في السَّماء" ومعنى في السماء: العلو، وأنه سبحانه فوق كل شيء وفوق عَرشه الذي هو سقف المخلوقات. قال: «من أنا؟» قالت: أنت رسول الله، قال: «أَعْتِقْهَا، فَإِنها مُؤْمِنَةٌ». فلما شَهِدت بعلو الله تعالى وبرسالته صلى الله عليه وسلم أمر بِعتقها؛ لأن ذلك دليل على إيمانها وسلامة معتقدها.

  • أن المُصلِّي إذا عَطس؛ شُرع له أن يَحمد الله في نفسه.
  • إنكار المُنكر على المُخالف؛ لقوله: (فرمَاني القوم بأبصارهم..).
  • أن الحرَكة اليَسِيرة في الصلاة لا تبطلها؛ لقوله (فجعلوا يَضربون بأيْدِيهم على أفْخَاذِهم).
  • جواز تَفْدِية النبي -صلى الله عليه وسلم- بالأبَوين.
  • حُسن تعليم النبي -صلى الله عليه وسلم- ورِفقه بالجاهل، فإن النبي -صلى الله عليه وسلم- لم يُعَنِّفه ولم يُوَبِّخه، بل أرشده إلى الصواب بطريقة أدعى إلى القَبول -صلى الله عليه وسلم-.
  • جواز الحَلف من غير استحلاف؛ لقوله: (فوالله..) ما لم يكن عادة.
  • أن ما يتعلق بخطاب الباري -جلا وعلا- لا تبطل به الصلاة، فلو قال المُصلِّي: (ربِّ أسألك، ربِّ أستغفرك، ربِّ أشكرك)؛ لأن هذا ليس مما يتداوله الناس بينهم، بل هو دعاء وعبادة.
  • ظاهره أنه لا فرق بين كون الكلام قليلا أو كثيرا، ولا فرق بين صلاة النَّفل والفَرض؛ لعموم قوله -صلى الله عليه وسلم- (لا يصلح فيها شيء).
  • أن الصلاة لا تبطل بالكلام الصادر عن غير قصد.
  • أن من تكلم في الصلاة جاهلا بالحُكم فلا إعادة عليه؛ لأن النبي -صلى الله عليه وسلم- لم يأمر مُعاوية -رضي الله عنه- بإعادة الصلاة لجَهله، ويلحق به النَّاسي، ومن سَبق لسَانه، ومن تكلم بغير قصد.
  • قوله: "كلام النَّاس" ظاهره ولو كان الكلام من حرف واحد، كقول المصلي لشخص: (عِ) أمر من الوَعي، فهذا كلام تبطل به الصلاة، أما ما لا يسمى كلاما كما لو تنحنح وقال :"أح، أح" لم تبطل به الصلاة؛ لأنه لا يسمى كلاما.
  • أنَّ مُخَاطبة الناس في الصَّلاة إعراضٌ عن مناجاة الله -تعالى-.
  • يستحب للمصلِّي ويتأكَّد عليه حضورُ قلبه في الصَّلاة، فلا يلهيه عن معانيها وأحوالها مُلْهٍ، بل يُفْرِغُ قلبه ويستجمعه؛ لاستحضار ما يقولُ فيها ويفعل.
  • أن التَّسبيح والتَّكبير وقراءة القرآن واجبات الصلاة.
  • أن أحكام الشَّرع تُؤخذ بالتَّدرج، فيعَلَّم المُسلم الجديد أمور الدَّين شيئا فشيئا.
  • انتشار الكِهانة والتَّطَير قبل الإسلام.
  • النَّهي عن إتيان الكُهَّان وتصديقهم فيما يقولون، وتحريم ما يُعطون من الحُلوان، وهو حرام بإجماع المسلمين.
  • أن الشعور بالتشاؤم شيء لا يَأثم بمجرده؛ لأن هذه من الأمور القلبية التي لا يؤاخذ عليها الإنسان، بل إذا عمل بمقتضاه.
  • جواز رَعي المرأة للأغنام، وانْفِرادها في البرية إذا أمِنَت الفِتْنَة.
  • تَعظيم النبي -صلى الله عليه وسلم- لإهَانة المُسلم، سواء كان بضربه أو سَبِّه أو نحو ذلك.
  • دليل على إثبات عُلو الله -تعالى- وأنه فوق عِباده بَائن من خَلقِه.
  • أن الاعتراف بعُلو الله على خَلقه دليل على إيمان العَبد.

موضوع‌ها

گزارش اشتباه

بیشتر