منبع: HadeethEnc.com, فارسی v۱.۳۰.۰
متن عربی
عن عمرو بن عَبَسة رضي الله عنه قال: كنت وأنا في الجاهلية أظن أن الناس على ضَلالة، وأنهم لَيْسُوا على شيء، وهم يَعبدون الأوثان، فسمعت برجل بمكة يُخبر أخبارًا، فَقَعَدتُ على راحلتي، فقدِمتُ عليه، فإذا رسول الله صلى الله عليه وسلم مُسْتَخْفِيًا ، جُرَءآءٌ عليه قومه، فتَلطَّفتُ حتى دخلت عليه بمكة، فقلت له: ما أنت؟ قال: «أنا نَبيٌّ» قلت: وما نَبِيٌّ؟ قال: «أرسلني الله» قلت: وبِأَيِّ شيء أرسلك؟ قال: «أرسلني بصلة الأرحام، وكسر الأوثان، وأن يُوَحَّد الله لا يُشرك به شيءٌ»، قلت: فمن معك على هذا؟ قال: «حُرٌّ وعَبْدٌ»، ومعه يومئذ أبو بكر وبلال رضي الله عنهما ، قلت: إني مُتَّبِعُكَ، قال: «إنك لن تستطيع ذلك يَوْمَك هذا، ألا ترى حالي وحال الناس؟ ولكن ارجع إلى أهلك، فإذا سمعت بِي قد ظهرت فأتني». قال: فذهبت إلى أهلي، وقدم رسول الله صلى الله عليه وسلم المدينة حتى قدم نَفرٌ من أهلي المدينة، فقلت: ما فعل هذا الرجل الذي قَدِم المدينة؟ فقالوا: الناس إليه سِرَاعٌ، وقد أراد قومُه قتلَه، فلم يستطيعوا ذلك، فقدمت المدينة، فدخلت عليه، فقلت: يا رسول الله أَتَعْرِفُني؟ قال: «نعم، أنت الذي لَقَيْتَنِي بمكة» قال: فقلت: يا رسول الله، أخبرني عما عَلَّمَك الله وأَجْهَلُهُ، أخبرني عن الصلاة؟ قال: «صَلِّ صلاةَ الصبح، ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى ترتفع الشمس قِيْدَ رمح، فإنها تَطْلُعُ حين تَطلُعُ بين قرني شيطان، وحينئذ يَسجدُ لها الكفار، ثم صلِ فإن الصلاة مشهُودةٌ محضُورةٌ حتى يَسْتَقِلَّ الظِّلُ بالرُّمْح، ثم اقْصُرْ عن الصلاة، فإنه حينئذ تُسْجَرُ جهنم، فإذا أقبل الفيء فَصَلِّ، فإن الصلاة مشهُودةٌ محضُورةٌ حتى تُصلي العصر، ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى تغرب الشمس، فإنها تَغْرُبُ بين قَرْنَيْ شيطان، وحينئذ يسجدُ لها الكفار» قال: فقلت: يا نبي الله، فالوضوء حدثني عنه؟ فقال: «ما مِنكم رجلٌ يُقَرِّبُ وضوءه، فيتمضمض ويستنشق فيستنثر، إلا خرَّت خطايا وجهه من أطراف لحيته مع الماء، ثم يغسل يديه إلى المرفقين، إلا خرَّت خطايا يديه من أنامله مع الماء، ثم يمسح رأسه، إلا خرَّت خطايا رأسه من أطراف شعره مع الماء، ثم يغسل قدميه إلى الكعبين، إلا خرَّت خطايا رجليه من أنامله مع الماء، فإن هو قام فصلى، فحمد الله تعالى ، وأثنى عليه ومجَّدَه بالذي هو له أهل، وفرَّغَ قلبه لله تعالى ، إلا انصرف من خطيئته كهيئته يومَ ولدَتْه أمه». فحدث عمرو بن عبسة بهذا الحديث أبا أمامة صاحب رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال له أبو أمامة: يا عمرو بن عبسة، انظر ما تقول! في مقام واحد يُعطى هذا الرجل؟ فقال عمرو: يا أبا أُمَامة، لقد كَبِرَتْ سِنِّي، ورقَّ عظمي، واقترب أجلي، وما بِي حاجة أن أَكْذِبَ على الله تعالى ، ولا على رسول الله صلى الله عليه وسلم لو لم أسمعه من رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا مرة أو مرتين أو ثلاثًا -حتى عدَّ سبع مرات- ما حدَّثْت أبدًا به، ولكني سمعته أكثر من ذلك.
ترجمه
از عمرو بن عبسه رضی الله عنه روایت است که می گوید: من در دوران جاهليت بر اين باور بودم که مردم در گمراهی هستند و در مسير هدايت قرار ندارند که بت ها را عبادت می کنند، تا آن که باخبر شدم مردی در مکه، خبرهايی می دهد (و سخنانِ تازه ای می گويد.) سوارِ شترم شدم تا نزد او بروم. در آن زمان رسول الله صلى الله عليه وسلم مخفيانه دعوت می داد و قومش بر او گستاخ و مسلط بودند. مخفيانه وارد مکه شدم (و رسول الله صلى الله عليه وسلم را پيدا کردم). از او پرسيدم: تو کيستی؟ فرمود: «أنا نَبيٌّ»: «من پيامبرم». گفتم: پيامبر چيست؟ فرمود: «أَرْسَلِني اللَّه»: «الله مرا فرستاده است». پرسيدم: تو را با چه مأموريتی فرستاده است؟ فرمود: «أَرْسَلَنِي بِصِلَةِ الْأَرْحَامِ وَكَسْرِ الْأَوْثَانِ وَأَنْ يُوَحَّدَ اللَّهُ لَا يُشْرَكُ بِهِ شَيْءٌ»: «برای صله ی رحم، شکستن بت ها و اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند». گفتم: چه کسانی بر این باور همراه تو هستند (و همراه تو وارد این دین شده اند)؟ فرمود: «حُرٌّ وعَبْدٌ»: «مردی آزاد و يک برده». در آن زمان ابوبکر و بلال با او بودند. گفتم: من نيز پيرو تو هستم. فرمود: «إِنَّكَ لن تَسْتَطِيعَ ذَلِكَ يَوْمَكَ هَذَا، أَلَا تَرَى حَالِي وَحَالَ النَّاسِ؟ وَلَكِنْ ارْجِعْ إِلَى أَهْلِكَ فَإِذَا سَمِعْتَ بِي قَدْ ظَهَرْتُ فَأْتِنِي»: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی؛ مگر حال مرا با مردم نمی بينی؟ نزد خانواده ات بازگرد و وقتی خبر موفقيت و آشکار شدن دعوتم به تو رسيد، نزدم بيا». (عمرو رضی الله عنه) می گويد: نزد خانواده ام بازگشتم تا اينکه رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه هجرت کرد و من همچنان در منطقه ی خود بودم؛ پس از هجرت رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه، جويای اخبار بودم و از مردم پرس و جو می کردم تا اين که عده ای از اهالی محلّ ما به مدينه رفتند. (وقتی بازگشتند) از آنها پرسيدم: کار اين مرد تازه وارد به مدينه، به کجا رسيده است و چه وضعيتی داشت؟ گفتند: مردم به سويش می شتابند؛ قومش تصميم داشته اند او را به قتل برسانند، ولی موفق نشده اند. (عمرو رضی الله عنه می گويد:) به مدينه و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم. گفتم: یا رسول الله، آيا مرا می شناسيد؟ فرمود: «نَعَمْ، أَنْتَ الَّذِي لَقِيتَنِي بِمَكَّةَ»: «بله، تو همان کسی هستی که در مکه به ملاقاتم آمدی». گفتم: یا رسول الله، از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز و نماز را به من آموزش بده. فرمود: «صَلِّ صَلَاةَ الصُّبْحِ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ حَتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ حَتَّى تَرتفَعِ الشَّمْسُ قِيدَ رُمْح، فَإِنَّهَا تَطْلُعُ حِينَ تَطْلُعُ بَيْنَ قَرْنَيْ شَيْطَانٍ، وَحِينَئِذٍ يَسْجُدُ لَهَا الْكُفَّارُ، ثُمَّ صَلِّ فَإِنَّ الصَّلَاةَ مَشْهُودَةٌ مَحْضُورَةٌ حَتَّى يَسْتَقِلَّ الظِّلُّ بِالرُّمْحِ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ، فَإِنَّ حِينَئِذٍ تُسْجَرُ جَهَنَّمُ، فَإِذَا أَقْبَلَ الْفَيْءُ فَصَلِّ، فَإِنَّ الصَّلَاةَ مَشْهُودَةٌ مَحْضُورَةٌ حَتَّى تُصَلِّيَ الْعَصْرَ، ثُمَّ أَقْصِرْ عَنْ الصَّلَاةِ حَتَّى تَغْرُبَ الشَّمْسُ، فَإِنَّهَا تَغْرُبُ بَيْنَ قَرْنَيْ شَيْطَانٍ، وَحِينَئِذٍ يَسْجُدُ لَهَا الْكُفَّارُ»: «نماز صبح را به جای آور؛ سپس تا زمانی که خورشيد به اندازه ی يک نيزه بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن؛ زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند و اين زمانی است که کافران برای خورشيد سجده می کنند. سپس نماز بخوان؛ زيرا نماز خواندن، با حضور ملائکه است و آنگاه که سايه ی نيزه (يا هر چيز ديگری) به کم ترين حدّ آن برسد، از خواندن نماز خودداری کن. چون در اين زمان دوزخ شعله ور و برافروخته می شود و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد، نماز بخوان؛ زيرا خواندن نماز با حضور ملائکه است تا آن که نماز عصر را به جای آوری. پس از نماز عصر، تا غروب خورشيد نماز نخوان؛ زيرا خورشيد در ميان دو شاخ شيطان غروب می کند و کافران در اين هنگام برای خورشيد، سجده می نمايند». (عمرو رضی الله عنه می گويد: گفتم: یا رسول الله، درباره ی وضو برايم سخن بگو. فرمود: «مَا مِنْكُمْ رَجُلٌ يُقَرِّبُ وَضُوءَهُ، فَيَتَمَضْمَضُ وَيَسْتَنْشِقُ فَيَستنْثِرُ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا وَجْهِهِ مِنْ أَطْرَافِ لِحْيَتِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَغْسِلُ يَدَيْهِ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا يَدَيْهِ مِنْ أَنَامِلِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَمْسَحُ رَأْسَهُ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا رَأْسِهِ مِنْ أَطْرَافِ شَعْرِهِ مَعَ الْمَاءِ، ثُمَّ يَغْسِلُ قَدَمَيْهِ إِلَى الْكَعْبَيْنِ، إِلَّا خَرَّتْ خَطَايَا رِجْلَيْهِ مِنْ أَنَامِلِهِ مَعَ الْمَاءِ، فَإِنْ هُوَ قَامَ فَصَلَّى، فَحَمِدَ اللَّهَ - تعالی - وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَمَجَّدَهُ بِالَّذِي هُوَ لَهُ أَهْلٌ وَفَرَّغَ قَلْبَهُ لِلَّهِ -تعالی- إِلَّا انْصَرَفَ مِنْ خَطِيئَتِهِ كَهَيْئَتِهِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»: «هیچیک از شما نیست که آب وضويش را تهيه کند و مضمضه و استنشاق و استنثار نماید، مگر اینکه گناهان صورتش با آب وضو از اطراف ريش او می ريزد. و چون دستانش را تا آرنج می شويد، خطاهای دستانش با آب وضو از انگشتانش فرو می چکد و وقتی سرش را مسح می کند، گناهان سرش با آب وضو از اطراف موهايش پايين می افتد و آنگاه که پاهايش را تا دو قوزک می شويد، گناهان پاهايش به همراه آب وضو از انگشتانش فرو می ريزد و هنگامی که به نماز می ايستد و الله متعال را حمد و ستايش می کند و ثنايش می گويد و او را آن گونه که شايسته ی اوست، به بزرگی ياد می نمايد و قلبش را برای الله متعال خالی می گرداند، مانند روزی که از مادر به دنيا آمد، از گناهانش پاک می شود». عمرو بن عبسه رضی الله عنه اين حديث را برای ابوامامه رضی الله عنه، صحابی رسول الله صلى الله عليه وسلم بازگو کرد. ابوامامه رضی الله عنه به او گفت: ای عمرو بن عبسه! بنگر چه می گويی؛ يک نفر يک جا (در يک وضو و نماز) اين همه پاداش می يابد؟! عمرو رضی الله عنه پاسخ داد: ای ابوامامه! پا به سن گذاشته و پير شده ام؛ استخوان هايم سست و ضعيف گشته و مرگم نزديک است و نيازی ندارم که بر الله متعال و پيامبرش دروغ ببندم و اگر اين حديث را يک يا دو يا سه بار - و تا هفت بار برشمرد - از رسول الله صلى الله عليه وسلم نمی شنيدم، آن را بازگو نمی کردم؛ ولی اين حديث را بيش از اين از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم.
شرح
عمرو بن عبسه سلمی رضی الله عنه از حال و و وضع خود در جاهلیت خبر می دهد و اینکه چگونه الله متعال او را به اسلام هدایت کرد. در دوران جاهلیت، نوری در قلبش روشن بود که بیان می کرد این مردم بر باطل، شرک و گمراهی هستند و به آنچه آنان باور و اعتقاد داشتند، معتقد نبود؛ سپس اخبار مردی به گوشش می رسد که در همین روزها در مکه ظهور نموده و اخبار و سخنانی می گوید. در نتیجه شترش را آماده نمود و خود را به رسول الله صلی الله علیه وسلم می رساند. و ایشان را درحالی مشاهده می کند که از ترس اذیت و آزار کافرانِ قریش مخفیانه دعوت می دهد. عمرو بن عبسه می گوید: "مخفيانه وارد مکه شدم (و رسول الله صلى الله عليه وسلم را پيدا کردم). از او پرسيدم: تو کيستی؟ فرمود: «من پيامبرم». گفتم: پيامبر چيست؟ فرمود: «الله مرا فرستاده است». پرسيدم: تو را با چه مأموريتی فرستاده است؟ فرمود: «برای صله ی رحم، شکستن بت ها و اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند»". در اینجا رسول الله صلی الله علیه وسلم عمرو را به سوی الله عز وجل دعوت می دهد و خوبی های این دین بزرگ را برای او بیان می کند و اینکه مهمترین مساله در این دین توحید الله متعال و مکارم اخلاق است. رسول الله صلی الله علیه وسلم به مواردی اشاره می کند که مردم با عقل خود به باطل بودن آن پی می بردند؛ و آن عبادت بت ها بود. و چنین بود که عمرو پیش از ورود به اسلام می دانست که عبادت بت ها توسط مشرکان کار نادرست و باطلی است و به دنبال آن جویای حق و حقیقت می باشد. بنابراین وقتی نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم می رود، رسول الله صلی الله علیه وسلم برای وی ذکر می کند که الله متعال او را فرستاده است: «الله مرا با پیام پیوند خویشاوندی فرستاده است». و این رفتار از مصادیق اخلاق نیکو می باشد؛ زیرا اهل مکه در مورد ایشان شایع کرده بودند: آمده تا پیوندهای خویشاوندی را از هم بپاشد، اما رسول الله صلی الله علیه وسلم سخن آنان را تکذیب نموده و بیان می دارد که برای برقراری پیوند خویشاوندی آمده است نه قطع آن. "و شکستن بت ها" شکستن چیزهایی که به جای الله به عنوان معبود عبادت می شوند. "اينکه الله به يگانگی عبادت شود و هيچ چيز و هيچکس را شريکش نسازند". عمرو رضی الله عنه می گوید: گفتم: چه کسانی در این باور همراه تو هستند؟ یعنی چه کسانی همراه تو وارد این دین شده اند؟ فرمود: «آزاد و برده»؛ آزاد: ابوبکر رضی الله عنه و برده: بلال رضی الله عنه بود. در این هنگام عمرو گفت: من پیرو تو هستم. و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی»؛ یعنی: اگر از ایشان پیروی نماید و قومش را ترک گوید تا همراه رسول الله صلی الله علیه وسلم در مکه باشد، رسول الله صلی الله علیه وسلم نمی تواند در برابر کافران از او دفاع نماید. از این رو به او فرمود: در میان قوم خود بمان درحالی که مسلمان هستی، تا اینکه این دین ظاهر و غالب شود، آنگاه نزد من بیا و همراه ما باش. و این از مهربانی، رحمت و شفقت رسول الله صلی الله علیه وسلم بود. از آنجا که عمرو ضعیف است، رسول الله صلی الله علیه وسلم به او می گوید: «تو امروز نمی توانی اسلام آوردن خود را آشکار کنی؛ مگر وضعیت مرا با مردم نمی بينی؟» یعنی مردم بسیارند و مرا آزار می دهند و من قادر به مقابله با آنها نیستم، پس چطور می توانم از تو دفاع کنم؟ و در ادامه می فرماید: «نزد خانواده ات بازگرد و وقتی خبر موفقيت و آشکار شدن دعوتم به تو رسيد، نزدم بيا»؛ یعنی: بر اسلامت تداوم داشته باشد تا اینکه خبر موفقیت من به تو برسد، آنگاه نزد من بیا. عمرو رضی الله عنه می گوید: «نزد خانواده ام بازگشتم تا اينکه رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه هجرت کرد و من همچنان در منطقه ی خود بودم؛ پس از هجرت رسول الله صلى الله عليه وسلم به مدينه، جويای اخبار بودم». زیرا اسلام در قلب عمرو نفوذ کرده و جای گرفته بود. وی می گوید: «و از مردم پرس و جو می کردم تا اينکه عده ای از اهالی محلّ ما به مدينه رفتند. (وقتی بازگشتند) از آنها پرسيدم: کار اين مرد تازه وارد به مدينه، به کجا رسيده است و چه وضعيتی داشت؟». گویا وی اسلام خود را مخفی می داشت و از ترس قومش آن را آشکار نمی کرد. "قومش گفتند: مردم به سويش می شتابند؛ قومش تصميم داشته اند او را به قتل برسانند، ولی موفق نشده اند. (عمرو رضی الله عنه می گويد:) پس به مدينه و نزد رسول الله صلى الله عليه وسلم رفتم و گفتم: یا رسول الله، مرا می شناسيد؟ فرمود: «بله، تو همان کسی هستی که در مکه به ملاقاتم آمدی». گفتم: یا رسول الله، از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز". اکنون عمرو در مورد احکامی که بر رسول الله صلی الله علیه وسلم نازل شده پرسیده و می گوید: از دانشی که الله به تو داده است و من نمی دانم، به من بياموز و نماز را به من آموزش بده. فرمود: «نماز صبح را به جای آور» یعنی در وقت آن بجای آور؛ «سپس تا زمانی که خورشيد بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی: پس از نماز صبح نماز دیگری نیست. پس بعد از نماز صبح دیگر نماز نخوان تا اینکه خورشید طلوع کند. اما چون خورشید طلوع کرد، اجازه خواندن نماز نافله وجود دارد؟ رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «سپس تا زمانی که خورشيد به اندازه ی يک نيزه بالا بيايد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی: در نگاه شخصی که به آن می نگرد، خورشید به اندازه یک نیزه بالا بیاید. «زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند»؛ زمان طلوع خوشید همان وقتی است که کافران برای خورشید سجده می کنند، پس مسلمان اجازه ندارد که به اختیار خود نماز فرض را تا آن زمان به تاخیر بیندازد و اجازه ندارد در زمان طلوع خورشید نماز نافله بخواند، تا اینکه خورشید به اندازه یک نیزه بالا بیاید که به آن وقت شروق یا اشراق می گویند. رسول الله صلی الله علیه وسلم می فرماید: «زيرا خورشيد، هنگام طلوع، از ميان دو شاخ شيطان طلوع می کند و اين زمانی است که کافران برای خورشيد سجده می کنند» پس ما را از مشابهت با آنان نهی می کند. در ادامه می فرماید: «سپس نماز بخوان؛ زيرا نماز خواندن، با حضور ملائکه است»؛ یعنی: ملائکه ی روز در آن نماز حاضر می شوند تا آن را بنویسند و برای کسی که آن را می خواند گواهی دهند، یعنی مشهود و مکتوب است. «و آنگاه که سايه ی نيزه (يا هر چيز ديگری) به کمترين حدّ آن برسد، از خواندن نماز خودداری کن»؛ یعنی به هنگام زوال، آنگاه که خورشید در وسط آسمان و بالای سر انسان قرار دارد و سایه کاملا زیر پایش می باشد. به او می فرماید: در این وقت نماز نخوان. این مدت خیلی کوتاه بوده و تقریبا به اندازه خواندن دو رکعت نماز به طول می انجامد و خواندن نماز در آن صحیح نیست، زیرا رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «چون در اين زمان دوزخ شعله ور و برافروخته می شود»؛ این زمانی است که خواندن نماز در آن حرام است و نمازگزار باید منتظر بماند تا اذان ظهر داده شود. «و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد»؛ یعنی: آنگاه که سایه زیر پاهایت جمع شد و شروع به مایل شدن به سمت دیگر نمود. سایه در زمان اذان ظهر از مغرب به سمت مشرق مایل می شود. «و وقتی سايه (به سمت مشرق) متمايل شد نماز بخوان؛ زيرا خواندن نماز با حضور ملائکه است تا آن که نماز عصر را به جای آوری»؛ یعنی: نماز فرض ظهر و نیز نماز نفلی را تا زمان فرا رسیدن عصر بخوان. و در این مدت منعی برای نماز خواندن نیست؛ پس هر چقدر نوافل دوست داری بجا آور که مکروه نیست. سپس می فرماید: «پس از نماز عصر، تا غروب خورشيد نماز نخوان»؛ یعنی: وقتی نماز عصر را بجا آوردی، تا زمان غروب خورشید دیگر هیچ نماز نفلی نخوان. پیش از غروب خورشید بار دیگر وقت تحریم نماز، همانند زمان طلوع خورشید فرا می رسد؛ و دلیلش این است که خورشید در میان دو شاخ شیطان غروب می کند؛ بنابراین برای هیچ مسلمانی جایز نیست به اختیار، نماز عصر را تا نزدیک غروب خورشید به تاخیر بیندازد، زیرا این رفتار مشابهت با کفار خورشید پرست می باشد؛ و اگر مسلمان نماز عصر را تا این وقت به تاخیر بیندازد، گویا از این کافران تقلید می کند؛ و رسول الله صلی الله علیه وسلم نماز خواندن در این وقت را نماز منافقین نامیده است، زیرا منافق منتظر می ماند تا خورشید به زردی گراید، آنگاه بلند می شود و (مانند مرغ) چهار رکعت را همچون نوک زدن می خواند و الله را بسيار اندک ذکر می نمايد. پس از مشابهت با کافران و منافقان بر حذر باش و دوری کن و نماز عصر را به اختیار تا زمان زردی خورشید به تاخیر مینداز. عمرو رضی الله عنه می گويد: گفتم: یا رسول الله! درباره ی وضو برايم سخن بگو. فرمود: «هیچیک از شما نیست که آب وضويش را تهيه کند و مضمضه و استنشاق و استنثار نمايد (آب در دهان و بينی بگرداند و با فشار از بینی خارج کند) مگر اینکه گناهان صورت و دهان و بينی اش، با آب وضو فرو می چکد»؛ یعنی: وقتی انسان وضو می گیرد، گناهانش همراه قطرات آب فرو می ریزد؛ وقتی صورتش را می شوید، گناهان دهان، بینی، صورت و چشمانش همگی با آب فرو می ریزند. سپس عمرو بن عبسه رضی الله عنه این حدیث را برای ابوامامه نقل می کند و ابوامامه به او می گوید: «ای عمرو بن عبسه! بنگر چه می گويی؛ يک نفر يک جا (در يک وضو و نماز) اين همه پاداش می يابد؟!» یعنی: گویا ابوامامه رضی الله عنه این همه پاداش را آن هم در یک جا بسیار زیاد می بیند؛ اینکه با گرفتن وضو گناهانش فرو ریزند و با پایان دادن به نمازش، همچون روزی که از مادر متولد شده، بی گناه گردد. از این رو به عمرو می گوید: مواظب باش چه می گویی! شاید چیزی از آنچه رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده فراموش کرده باشی. عمرو رضی الله عنه پاسخ می دهد: «ای ابوامامه! پا به سن گذاشته و پير شده ام؛ استخوان هايم سست و ضعيف گشته و مرگم نزديک است و نيازی ندارم که بر الله متعال دروغ ببندم»؛ و حاشا که اصحاب رسول الله صلی الله علیه وسلم بر رسول الله و یا بر الله متعال دروغ ببندند. می گوید: «نیازی ندارم بر رسول الله صلی الله علیه وسلم دروغ ببندم و اگر اين حديث را يک يا دو يا سه بار - و هفت بار شمرد - از رسول الله صلى الله عليه وسلم نمی شنيدم، آن را بازگو نمی کردم»؛ یعنی: رسول الله صلی الله علیه وسلم فقط یک مرتبه این حدیث را نفرموده اند، بلکه هفت مرتبه فرموده اند. بکار بردن عدد هفت توسط عرب به معنی کثرت است و چه بسا بیش از هفت مرتبه فرموده باشد. لذا عمرو رضی الله عنه می گوید: «اما اين حديث را بيش از اين از رسول الله صلى الله عليه وسلم شنيدم».
شرح: العربية
يخبرنا عمرو بن عبسة السلمي رضي الله عنه كيف كان حاله في الجاهلية، وكيف هداه الله إلى الإسلام. فكان -وهو في الجاهلية- عنده نور في قلبه يبين له أن هؤلاء الناس على باطل وعلى شرك وضلالة، ولم يكن يعتقد ما يعتقدون ثم إنه سمع أن شخصا في مكة خرج في هذا الزمن يخبر أخبارًا. فاستقل راحلته رضي الله عنه وقدم على النبي صلى الله عليه وسلم ، فوجده متخفيا في دعوته خشية الأذى من كفار قريش. قال عمرو بن عبسة: (فتلطفت حتى دخلت عليه بمكة فقلت: ما أنت؟ قال: أنا نبي، قال: قلت: وما نبي؟ قال: أرسلني الله، قال: قلت: وبأي شيء أرسلك؟ قال: أرسلني بصلة الأرحام، وكسر الأوثان، وأن يوحد الله ولا يشرك به شيئا). هنا دعا إلى الله عز وجل، وبين محاسن هذا الدين العظيم، وأهم شيء هو توحيد الله عز وجل، ومكارم الأخلاق، فذكر له صلى الله عليه وسلم ما يعرفه الناس بعقولهم من أن هذه الأصنام باطلة، ولذلك هذا الرجل قبل أن يدخل في الإسلام كان يعرف أن هذا الذي عليه المشركون من عبادة باطل، فهو يبحث عن الحق رضي الله تبارك وتعالى عنه، فلما ذهب إلى النبي صلى الله عليه وسلم ذكر له أن الله أرسله بذلك قال: (أرسلني بصلة الأرحام) فهذه مكارم الأخلاق؛ لأن أهل مكة كانوا يشيعون على النبي صلى الله عليه وسلم أنه جاء بقطع الأرحام، فكذبهم النبي صلى الله عليه وسلم، وأنه إنما جاء بصلة الأرحام لا بقطعها. ( وكسر الأوثان ) كسر ما يعبد من دون الله سبحانه تبارك وتعالى، ( وأن يوحد الله ولا يشرك به شيئا ) ، قال: قلت: " فمن معك على هذا؟ " أي: من دخل في هذا الدين معك ؟ قال: ( حر وعبد )، الحر: أبو بكر رضي الله عنه، والعبد: بلال رضي الله عنه. (إني متبعك، قال: إنك لن تستطيع ذلك يومك هذا) وإنما المعنى: أنه إذا اتبعه وترك قومه ليكون مع النبي صلى الله عليه وسلم في مكة فإن النبي صلى الله عليه وسلم لا يستطيع أن يدفع عنه هؤلاء الكفار، فقال له: امكث في قومك مسلما حتى يظهر هذا الدين فتأتي وتكون معنا، فهذا من رأفته ورحمته وشفقته صلى الله عليه وسلم، فإن هذا الرجل ضعيف، فقال صلى الله عليه وسلم للرجل: ( إنك لن تستطيع ذلك يومك هذا، ألا ترى حالي وحال الناس؟) يعني: الناس كثرة وهم يؤذونني، ولا أقدر عليهم، فكيف أدفع عنك؟! (فقال: ولكن ارجع إلى أهلك، فإذا سمعت بي قد ظهرت فأتني). والمعنى : استمرّ على إسلامك ، حتى تعلم بأني قد ظهرت، فأتني. قال: ( فذهبت إلى أهلي وقدم رسول الله صلى الله عليه وسلم المدينة وكنت في أهلي، فجعلت أتخبر الأخبار) لأن الإسلام دخل في قلب الرجل، يقول: ( وأسأل الناس حين قدم المدينة، حتى قدم نفر من أهلي من المدينة، فقلت: ما فعل هذا الرجل الذي قدم المدينة؟ ) وكأنه كان يخفي إسلامه، ولم يظهره خوفا من قومه، ( قال: فقالوا: الناس إليه سراعًا، وقد أراد قومه قتله فلم يستطيعوا ذلك، قال: فقدمت المدينة، فدخلت عليه فقلت: يا رسول الله! أتعرفني؟ قال: نعم أنت الذي لقيتني بمكة ) ( قال: فقلت: يا رسول الله! أخبرني عما علمك الله وأجهله )، فهو الآن يسأل النبي صلى الله عليه وسلم: ما هي أحكام الإسلام التي نزلت عليك؟ علمني مما علمك الله وأجهله، أخبرني عن الصلاة؟، فقال: ( صل صلاة الصبح ) أي: في وقتها، (ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى ترتفع الشمس) والمعنى: صلاة الصبح ليس هناك صلاة بعدها، فاقْصُر عن الصلاة حتى تطلع الشمس، وهل عندما تطلع الشمس يصلي نافلة ؟ يقول له صلى الله عليه وسلم: ( ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى ترتفع الشمس قيد رمح ) يعني: في نظر الناظر إليها، (فإنها تطلع حين تطلع بين قرني شيطان)، وقت طلوع الشمس هذا هو وقت يسجد الكفار فيه للشمس، فلا يجوز للمسلم أن يؤخر الفرض إلى هذا الوقت باختياره، ولا يجوز له أن يصلي النافلة وقت طلوع الشمس حتى ترتفع، وتجد في التقويم ( وقت الشروق ) فهذا الوقت المقصود. قال صلى الله عليه وسلم: ( فإنها تطلع حين تطلع بين قرني شيطان، وحينئذ يسجد لها الكفار ) فنهانا أن نتشبه بهم. قال: (ثم صل فإن الصلاة مشهودة محضورة)، أي : تحضرها ملائكة النهار لتكتبها وتشهد بها لمن صلاها فهي بمعنى رواية مشهودة مكتوبة. قال: ( حتى يستقل الظل بالرمح، ثم اقْصُرْ عن الصلاة ) أي: عند الزوال، وذلك عندما تكون الشمس في كبد السماء فوق رأس الإنسان، ويكون الظل كله تحت قدميه فيقول له: لا تصل في هذا الوقت، وهو وقت يسير يقدر بركعتين تقريبا، فهذا الوقت لا يجوز له أن يصلي فيه؛ لأن النبي صلى الله عليه وسلم قال: ( فإنه حينئذ تسجر جهنم ) ، فهذا هو الوقت الذي تحرم فيه الصلاة، فالذي يدخل ينتظر حتى يؤذن لصلاة الظهر. قال: (فإذا أقبل الفيء) أي: الظل، كان الظل يتقلص ويتقلص حين صار تحت قدميك، وابتدأ ينتقل بعد ذلك إلى الناحية الأخرى منك، فيكون الظل عند وقت أذان الظهر قد بدأ يتحول من المغرب إلى المشرق. قال: (فإذا أقبل الفيء فصل، فإن الصلاة مشهودة محضورة حتى تصلي العصر) أي: فصل الفريضة والنافلة حتى وقت العصر فهو وقت مفتوح، فصل فيه ما شئت من نوافل، وليس هناك كراهة. قال صلى الله عليه وسلم: (ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى تغرب الشمس) أي: فإذا صليت العصر فلا تصل نافلة حتى تغرب الشمس. (ثم اقْصُرْ عن الصلاة حتى تغرب الشمس) فقبيل غروب الشمس يرجع وقت التحريم مرة أخرى مثل وقت طلوع الشمس، والعلة هنا أنها تغرب بين قرني شيطان، فلا يجوز للمسلم أن يؤخر صلاة العصر إلى قبيل الغروب اختيارا؛ لأنه يتشبه بعباد الشمس من الكفار، والمسلم كأنه بفعله هذا يقلد هؤلاء الكفار فيؤخر صلاة العصر إلى هذا الوقت، وسماها النبي صلى الله عليه وسلم صلاة المنافقين؛ لأن المنافق يرقب الشمس حتى إذا اصفرت قام فنقرها أربعا لا يذكر الله فيها إلا قليلا، فاحذر أن تتشبه بالكفار أو تتشبه بالمنافقين وتؤخر صلاة العصر اختيارا إلى وقت اصفرار الشمس. وقال صلى الله عليه وسلم: ( فإنها تغرب بين قرني شيطان، وحينئذ يسجد لها الكفار ). قال عمرو فقلت: ( يا نبي الله! فالوضوء حدثني عنه؟ قال صلى الله عليه وسلم: ما منكم رجل يقرب وضوءه فيتمضمض ويستنشق فينتثر إلا خرت خطايا وجهه وفيه وخياشيمه) أي أن الإنسان عندما يتوضأ تتساقط الذنوب مع آخر قطر الماء، فعندما يغسل وجهه، فإن ذنوب الفم والأنف والوجه والعينين تنزل كلها مع الماء. ثم إن عمرو بن عبسة رضي الله عنه حدث بهذا الحديث أبا أمامة رضي الله عنه فقال له أبو أمامة: ( يا عمرو بن عبسة انظر ما تقول! في مقام واحد يُعطى هذا الرجل؟!). يعني: كأنه استكثر أن كل هذا يُعطاه العبد في مقام واحد، أنه إذا توضأ هذا الوضوء خرت الخطايا كلها منه، ثم يدخل في الصلاة فيخرج منها كيوم ولدته أمه، ليس عليه ذنب، يقول له: تذكر جيدا أن تكون قد نسيت شيئا مما ذكره النبي صلى الله عليه وسلم. فكان جواب عمرو رضي الله عنه أنه قال: ( يا أبا أمامة! لقد كبرت سني، ورق عظمي، واقترب أجلي، ومالي حاجة أن أكذب على الله تعالى )، وحاشا لأصحاب النبي صلى الله عليه وسلم أن يكذبوا على النبي صلى الله عليه وسلم أو على ربهم سبحانه. قال: ( ولا على رسول الله صلى الله عليه وسلم لو لم أسمعه من رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا مرة أو مرتين أو ثلاثا حتى عد سبع مرات ما حدثت بهذا أبدا ). يعني: هذا الحديث لم يقله النبي صلى الله عليه وسلم مرة واحدة، بل قاله سبع مرات، والعدد (سبعة) يذكره العرب بمعنى: الكثرة، ولعله قالها أكثر من ذلك، قال: ( ولكني سمعته أكثر من ذلك ).
- الأُمُّة التي تنحرف عن منهج الله وتتبع خطوات الشيطان ليست على شيء؛ لأنها تتردى في مهاوي الضلالة ، ويشهد لهذا المعنى قوله تعالى : (قل يا أهل الكتاب لستم على شيء حتى تقيموا التوراة والإنجيل وما أنزل إليكم من ربكم) (المائدة: 68).
- الجاهليون حَرّفوا دين إبراهيم وإسماعيل ولكن بقي نفر كانوا يعتقدون ضلال قومهم، واتبعوا بقايا دين إبراهيم وإسماعيل وهم الحنفاء أمثال زيد بن عمرو بن نفيل.
- حرص عمرو بن عبسة في البحث عن الدين الصحيح.
- فيه أن الدعوة في أول الإسلام كانت سرًا .
- إذا خشي الدُّعَاة الفتنة من قبل حِزب الشيطان وجند الطاغوت وكانوا على ضعف جاز لهم أن يسروا بدعوتهم، ولذلك أرشد رسول الله صلى الله عليه وسلم عمرو بن عبسة رضي الله عنه أن يعود إلى أهله بإسلامه ليقيم فيهم خشية من أذى قريش.
- حرص كفار قريش على قتل النبي صلى الله عليه وسلم.
- جرأة كفار قريش على النبي صلى الله عليه وسلم.
- فيه صبر النبي صلى الله عليه وسلم على جرأة قومه عليه. ومن صبر ظَفَر.
- فيه أنه يجب على الداعي أن لا يكل ولا يمل من دعوة الناس ولو لم يتبعوه.
- حسن صنيع عمرو بن عبسة رضي الله عنه، حين أراد الدخول على النبي صلى الله عليه وسلم.
- فيه معجزة للنبي هي إعلامه بأنه سيظهر، فكان كما أخبر.
- سرعة استجابة عمرو بن سلمة رضي الله عنه للحق.
- فضيلة عمرو بن عبسة وأنه من السابقين الأولين.
- بيان للشدَّة التي مر بها رسول الله صلى الله عليه وسلم من قومه ليصدوه عن دين الله.
- استحباب سؤال أهل العلم عن أحكام الدين.
- بيان ما يرسل الله به رسله وهو توحيد الملة بأن يُعبد الله وحده ولا يشرك به شيئاً ويحطم الطاغوت ، وتوحيد الكلمة بأن توصل الأرحام ، ولن يكون توحيد الكلمة إلا بتوحيد الملة.
- وجوب تحطيم الأوثان والصُلبان وطَمس الصور.
- بيان لفضل أبي بكر الصديق وبلال، وأنهما من السابقين الأولين.
- استحباب متابعة أخبار أهل العلم والسؤال عن أحوالهم والاطمئنان عليهم.
- استحباب المسارعة إلى أهل الإسلام عند زوال المحن والابتلاء ، ولذلك لا يجوز تكثير سواد أهل الكفر بالمقام بين ظهرانيهم.
- قويت شوكت الإسلام، حين استقر النبي صلى الله عليه وسلم في المدينة.
- استجابة الناس لدعوة النبي صلى الله عليه وسلم، ودخولهم في دين الله سراعا.
- قُوَّة ذاكرة النبي _صلى الله عليه وسلم _ ، فإنه تَذَكَّر عمرو بن عَبَسة بعد مدة طويلة.
- حرص عمرو بن عَبَسة على تلقي العلم الشرعي من أصله.
- بيان أهمية الصلاة وعظم شأنها.
- فضل ركعتي الوضوء ، إذا لم يحدث نفسه بشيء ، إلا أن الكبائر لا تكفرها إلا التوبة الصادقة.
- بيان للأوقات التي تكره فيها الصلاة وهي حين شروق الشمس ، ووقت الزوال، وحين تغرب الشمس.
- تحريم التشبه بالكفار ولو لم يقصد المتشبه ذلك، فإن الذي يصلي حين تطلع الشمس وحين تغرب لا يقصد التشبه بالكفار، ومع ذلك فالصلاة حينئذ منهي عنها.
- بيان لفضل الوضوء وأنه مكفر للذنوب والخطايا، وهذا لمن توضأ كما أُمر.
- جواز التثبت من المُحَدِّث من غير تهمة.
- تأكيد عمرو بن عَبَسَة رضي الله عنه سماعه لهذا الحديث من النبي صلى الله عليه وسلم عدة مرات.
- حرص عمرو بن عَبَسَة على نشر ما تعلمه من النبي صلى الله عليه وسلم.
- خفاء بعض الأحكام والفضائل على بعض الصحابة.
- كلما طال عُمْر المسلم واشتعل رأسه شيباً وَرَقَّ عظمه ، فإنه ينبغي أن يزداد إحساناً ورجاءً وعملاً صالحاً.
- أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم كلهم عدول ثقات.