حدیث

داستان موسی علیه السلام با خضر

منبع: HadeethEnc.com, فارسی v۱.۳۰.۰

صحیح استمتفق علیه

متن عربی

عن سعيد بن جُبير، قال: قلتُ لابن عباس: إنَّ نَوْفًا البَكالي يزعم أنَّ موسى ليس بموسى بني إسرائيل، إنما هو موسَى آخر؟ فقال: كذبَ عدوُّ الله، حدثنا أُبَي بن كعب عن النبي صلى الله عليه وسلم: «قام موسى النبيُّ خطيبًا في بني إسرائيل، فسُئل أيُّ الناس أعلم؟ فقال: أنا أعلم، فعتب الله عليه، إذ لم يَرُدَّ العلم إليه، فأوحى الله إليه: أنَّ عبدًا من عبادي بمَجْمَع البحرين، هو أعلم منك. قال: يا رب، وكيف به؟ فقيل له: احمل حوتًا في مِكْتَل، فإذا فقدتَه فهو ثَمَّ، فانطلق وانطلق بفتاه يُوشِع بن نُون، وحملا حوتًا في مِكْتَل، حتى كانا عند الصخرة وضعا رءوسهما وناما، فانسلَّ الحوتُ من المِكْتَل فاتخذ سبيله في البحر سَرَبًا، وكان لموسى وفتاه عَجَبًا، فانطلقا بقية ليلتهما ويومهما، فلما أصبح قال موسى لفتاه: آتنا غداءنا، لقد لَقِينا من سفرنا هذا نَصَبًا، ولم يجد موسى مسًّا من النَّصَب حتى جاوز المكان الذي أُمِر به، فقال له فتاه: أرأيتَ إذ أوينا إلى الصخرة فإني نسيتُ الحوتَ، وما أنسانيهُ إلا الشيطانُ. قال موسى: ذلك ما كنا نَبْغي فارتدَّا على آثارِهما قصصًا. فلما انتهيا إلى الصخرة، إذا رجل مُسَجًّى بثوب، أو قال تَسَجَّى بثوبه، فسلَّم موسى، فقال الخَضِر: وأنَّى بأرضك السلام؟ فقال: أنا موسى، فقال: موسى بني إسرائيل؟ قال: نعم، قال: هل أتَّبِعُك على أن تُعَلِّمَني مما عُلِّمْتَ رُشْدًا قال: إنَّك لن تستطيع معيَ صبرا، يا موسى إني على علم من علم الله علَّمَنيه لا تعلمه أنت، وأنت على علم علَّمَكَه لا أعلمه، قال: ستجدني إن شاء الله صابرا، ولا أعصي لك أمرا، فانطلقا يمشيان على ساحل البحر، ليس لهما سفينة، فمرَّت بهما سفينة، فكلَّموهم أن يحملوهما، فعرف الخَضِر فحملوهما بغير نَوْل، فجاء عصفور، فوقع على حرف السفينة، فنقر نقرة أو نقرتين في البحر، فقال الخضر: يا موسى ما نقص علمي وعلمك من علم الله إلا كنقرة هذا العصفور في البحر، فعَمَد الخضر إلى لوح من ألواح السفينة، فنزعه، فقال موسى: قوم حملونا بغير نَوْل عَمَدتَ إلى سفينتهم فخرقتها لتُغْرِق أهلها؟ قال: ألم أقل إنك لن تستطيع معي صبرا؟ قال: لا تؤاخذني بما نسيتُ ولا تُرْهِقْني من أمري عُسْرًا -فكانت الأولى من موسى نسياناً-، فانطلقا، فإذا غُلام يلعب مع الغِلمان، فأخذ الخَضِر برأسه من أعلاه فاقتلع رأسه بيده، فقال موسى: أقتلتَ نفسا زكِيَّة بغير نفس؟ قال: ألم أقل لك إنك لن تستطيع معي صبرا؟ -قال ابن عيينة: وهذا أوكد- فانطلقا، حتى إذا أتيا أهل قرية استَطْعما أهلَها، فأَبَوْا أن يُضَيِّفوهما، فوجدا فيها جدارًا يريد أن يَنْقَضَّ فأقامه، قال الخضر: بيده فأقامه، فقال له موسى: لو شئتَ لاتخذتَ عليه أجرا، قال: هذا فِراق بيني وبينك». قال النبي صلى الله عليه وسلم: «يرحمُ اللهُ موسى، لوَدِدْنا لو صبر حتى يُقَصَّ علينا من أمرهما».

ترجمه

از سعید بن جبیر رضی الله عنه روایت است که می گوید: به ابن عباس گفتم: نَوف بَکالی مدعی است که این موسی، موسی بنی اسرائیل نیست، بلکه موسی دیگری است؟ ابن عباس رضی الله عنهما گفت: دشمن الله دروغ گفته است؛ ابی بن کعب از رسول الله صلی الله علیه وسلم برای ما روایت نموده که فرمودند: «موسی عليه السلام در میان بنی اسرائيل به خطبه ايستاده بود که سوال شد: داناترین مردم چه کسی است؟ پس گفت: من داناترين انسان ها هستم. بنابراین از این جهت كه علم را به الله نسبت نداده بود، الله متعال او را مورد عتاب قرار داد و به او وحی كرد كه: بنده ای از بندگانم در «مجمع البحرين» از تو داناتر است. موسی عليه السلام گفت: پروردگارا، چگونه می توانم نزد او بروم؟ به او گفته شد: ماهی را در زنبيلی قرار ده و با خود حمل كن. هر جا كه ماهی ناپديد شد، او را آنجا خواهی ديد. موسی همراه خدمتکارش يوشع بن نون ماهی را در زنبيلی نهاد و آن را برداشت و براه افتاد. وقتی كنار صخره ای رسيدند، سر بر زمين گذاشتند و به خواب رفتند و ماهی خود را از زنبيل بيرون كشيد و راه خود را در دریا پیش گرفت. و موسی و خدمتکارش شگفت زده شدند؛ و بقيه ی شبانه روز را راه رفتند. هنگام صبح، موسی به خدمتکارش گفت: غذای مان را حاضر كن كه از این سفر خسته و گرسنه شده ايم. موسی تا وقتی از مکانی که به آن امر شده بود، نگذشت، احساس خستگی نكرد. پس خدمتکارش به او گفت: به یاد داری هنگامی که [برای استراحت] به کنار آن تخته سنگ جای گرفتیم، من ماهی را فراموش کردم و جز شیطان [کسی] مرا از یادآورىِ آن [داستان] به فراموشى نینداخت. موسی گفت: آن همان چیزی است که می خواستیم [و جایگاهِ آن بندۀ نیکوکار، همان جاست]. پس جستجوکنان ردّ پای خود را گرفتند [و از همان راه] بازگشتند. وقتی به آن تخته سنگ رسيدند، مردی را ديدند كه خود را در لباسی پيچيده است. پس موسی سلام نمود. و خضر گفت: در اين سرزمين، سلام از كجاست؟ موسی گفت: من موسی هستم. خضر گفت: موسی بنی اسرائيل؟ موسی گفت: بله؛ آیا [اجازه می دهی] همراهت بیایم تا از آنچه به تو آموخته شده و مایۀ هدایت و ارشاد است به من بیاموزی؟ خضر گفت: ای موسی، تو هرگز نمی توانی همراه من شکیبایی کنی. ای موسی، من علمی از علم الله دارم که آن را به من آموخته که تو آن را نمی دانی و تو علمی داری که الله متعال به تو آموخته و من نمی دانم؛ موسی گفت: ان شاء الله شکیبا خواهم بود و در هیچ کاری از تو نافرمانی نمی کنم. بدين ترتيب، آنها در ساحل دريا بدون كشتی براه افتادند. پس از مدتی يک كشتی از كنار آنها عبور كرد. آنها از صاحبان كشتی خواستند تا آنها را همراه خود سوار كنند. صاحبان كشتی، خضر را شناختند و بدون كرايه آنها را سوار كردند. در آن اثنا، گنجشكی بر كناره كشتی نشست و يك یا دو منقار از آب دريا برداشت؛ پس خضر گفت: ای موسی، علم من و علم تو چیزی از علم الله نمی کاهد مگر به اندازه ی نوک زدن این گنجشک در دریا؛ سپس خضر يكی از تخته های كشتی را از جايش در آورد. موسی (با تعجب) گفت: آنها ما را بدون كرايه سوار كردند و حالا تو كشتی آنها را سوراخ می كنی تا همه را غرق کنی؟ خضر گفت: مگر به تو نگفتم نمی توانی با من صبر كنی؟ موسی گفت: مرا بخاطر فراموشی ام مواخذه مكن و در کارم بر من سخت نگیر. اين نخستين فراموشی موسی بود. (سپس از كشتی پياده شدند) و براه افتادند. (در راه) پسر بچه ای را ديدند كه با بچه های ديگر مشغول بازی بود. پس خضر سر آن کودک را از بالای آن گرفت و با دست خود سرش را از تنش جدا کرد. پس موسی گفت: شخص [بی گناه و] پاکی را کُشتی [آن هم] بدون اینکه کسی را کشته باشد؟ خضر گفت: به تو نگفتم که هرگز نمی توانی با من شکیبایی کنی؟ - ابن عیینه می گوید: و تاکید این بار خضر بیشتر بود - باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايی رسيدند و از اهالی روستا غذا خواستند. ولی آنها از مهمان کردن و پذیرایی ایشان خودداری کردند. در همين روستا به ديواری رسيدند كه داشت فرو می ريخت. خضر با اشاره دست آن ديوار را راست كرد. پس موسی به او گفت: اگر می خواستی، [می توانستی] برای آن [کار، از آنان] مزدی بگیری. خضر گفت: اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده است». رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: «يَرْحَمُ اللَّهُ مُوسَى، لَوَدِدْنَا لَوْ صَبَرَ حَتَّى يُقَصَّ عَلَيْنَا مِنْ أَمْرِهِمَا»: «خداوند موسی را رحمت كند دوست داشتيم كه صبر می كرد تا ببينيم داستانش با خضر به كجا می كشد».

شرح

سعید بن جبیر رضی الله عنه می گوید: به ابن عباس رضی الله عنهما خبر دادم که مردی به نام نَوف بَکالی مدعی است موسایی که با خضر بود، همان موسی پیامبر بنی اسرائیل نبود، بلکه موسای دیگری بوده است. ابن عباس رضی الله عنهما گفت: «دشمن خدا دروغ گفته است». و ایشان این را از باب تحذیر از این کلام گفت، نه از باب طعنه زدن به نوف. زیرا ابن عباس این سخن را در حالت خشم گفت و غالبا معنای حقیقی الفاظی که در این حالت گفته می شود مراد نیست و تکذیب نمودن وی از این جهت بوده که سخنی خلاف واقع گفته است نه اینکه آن شخص عمدا چنین گفته باشد. سپس دلیل کذب بودن سخن نوف را ذکر نموده و حدیثی را ذکر می کند که ابی بن کعب از رسول الله صلی الله علیه وسلم برای او نقل کرده است؛ اینکه: موسی عليه السلام در میان بنی اسرائيل به خطبه ايستاده بود که مردی از او سوال نمود: داناترین مردم چه کسی است؟ ایشان گفت: من داناترین مردم هستم. و موسی علیه السلام این مساله را بر حسب باور و اعتقاد خود گفت، اما الله عز وجل او را عتاب نموده و سرزنش نمود چون علم را به او منسوب نکرد و نگفت: الله داناتر است؛ در نتیجه به او وحی کرد که در منطقه تلاقی دو دریا، بنده ای از بندگانش را می یابد به نام خضر که این بنده از او داناتر است. موسی علیه السلام گفت: راه رسیدن به او چگونه است؟ الله تعالی به او فرمود: ماهی را در یک ظرف بافته از برگ خرما قرار بده و هر کجا که ماهی را گم کردی، خضر را آنجا خواهی یافت. بنابراین موسی همراه با خادمش یوشع بن نون به راه افتادند درحالی که مطابق فرمان الله ماهی را در ظرفی از برگ خرما به همراه خود می بردند، تا اینکه در ساحل دریا در کنار تخته سنگی سر خود را بر زمین نهاده و خوابیدند؛ در همین اثنا ماهی از ظرف بیرون شده و راه خود را در دریا پیش گرفت. و الله متعال حرکت آب را متوقف نمود طوری که طاقی درست شد و به شکل تونلی در آمد. تا جایی که زنده شدن ماهی و توقف جریان آب، بعدا موسی و خادمش را متعجب نمود. آنها باقی شب و روزشان را به راه خود ادامه دادند؛ وقتی صبح شد موسی به خادمش گفت: غذا را بیاور که این سفر ما را خسته کرده است. و موسی علیه السلام احساس خستگی نکرد تا از مکانی گذشت که بدان امر شده بود؛ پس از آن بود که دچار گرسنگی و خستگی شد. بنابراین خادمش به او گفت: وقتی کنار آن تخته سنگ بودیم ماهی را گم کردم. پس موسی گفت: این همان چیزی است که ما در پی آن بودیم زیرا این نشانه وجود خضر است. لذا از همان راهی که آمده بودند بازگشتند و رد پای خود را دنبال نمودند؛ وقتی به تخت سنگ رسیدند، مردی را دیدند که کاملا پوشیده بود. و موسی به او سلام گفت. و خضر گفت: «در اين سرزمين، سلام از كجاست؟»؛ و این استفهام استبعاد می باشد که بیانگر آن است که در آن وقت مسلمانی در سرزمین مذکور نبوده است. و ایشان بعید می دانست که در آن سرزمین مسلمانی باشد و سلام گفتن بلد باشد. بنابراین موسی به خضر گفت: من موسی هستم. و خضر به او گفت: تو همان موسایی که به سوی بنی اسرائيل فرستاده شده است؟ موسی گفت: بله؛ و این امر دلیلی است بر اینکه نه پیامبران و نه پایین تر از انان علم غیب نداشته و از غیب چیزی نمی دانستند جز آنچه الله به آنها خبر می داده است. زیرا اگر خضر کاملا از غیب آگاه می بود، پیش از آنکه از موسی بپرسد، او را می شناخت. و همین محل شاهد است که ابن عباس برای رد گفته ی نوف بدان استناد می نماید. سپس موسی به او گفت: «آيا اجازه می دهی همراه تو باشم تا از آنچه خداوند به تو آموخته، به من نيز بياموزی؟» و پیامبر بودن موسی علیه السلام و صاحب شریعت بودن ایشان منافاتی با این ندارد که از دیگری چیزی بیاموزد که در ابواب دین شرط نیست. رسول باید از کسی که بسویش فرستاده شده، در باب اصول و فروع دین، نه بطور مطلق، آگاه تر باشد. پس خضر به موسی گفت: ای موسی، تو هرگز نمی توانی همراه من شکیبایی کنی. ای موسی، من علمی از علم الله دارم که آن را به من آموخته است که تو آن را نمی دانی و تو علمی داری که الله متعال به تو آموخته و من نمی دانم. اما موسی به او گفت: ان شاء الله مرا صبور و شکیبا می یابی و از دستورات تو سرپيچی نخواهم كرد. به اين ترتيب ساحل دريا را بدون كشتی در پیش گرفتند. پس از مدتی، يک كشتی از كنار آنها عبور كرد. آنها از صاحبان كشتی خواستند تا آنها را همراه خود سوار كنند. و صاحبان كشتی خضر را شناختند و بدون كرايه آنها را سوار كردند. در آن اثنا، گنجشكی بر كناره كشتی نشست و يک یا دو منقار از آب دريا برداشت. این بود که خضر گفت: ای موسی، علم من و علم تو چیزی از علم الله نمی کاهد مگر به اندازه ی نوک زدن این گنجشک در دریا. سپس خضر يكی از تخته های كشتی را با تبر از جايش در آورد و کشتی را سوراخ کرد و آب وارد کشتی شد. بنابراین موسی (با تعجب) گفت: آنها ما را بدون كرايه سوار كردند اما تو كشتی آنها را سوراخ می كنی تا همه را غرق کنی؟ خضر سخن قبلی خود را به موسی یادآوری نموده و گفت: مگر به تو نگفتم كه نمی توانی با من صبر كنی؟ موسی گفت: مرا بخاطر فراموشی ام مواخذه مكن و بر من سخت نگیر؛ زیرا پیروی از تو برای من سخت است. اين نخستين فراموشی موسی بود. (سپس از كشتی پياده شدند) و به راه افتادند. (در راه) پسر بچه ای را ديدند كه با بچه های ديگر مشغول بازی بود که خضر سر آن كودک را گرفت و با دست خود سر او را از تن جدا كرد. این بود که موسی به خضر گفت: آبا فرد بی گناهی را می کشی؟ ما از او گناهی ندیدیم که اقتضای آن کشتنش باشد، یا کسی را نکشته که در برابرش کشته شود. اینجا بود که خضر به موسی گفت: به تو نگفتم که هرگز نمی توانی با من شکیبایی کنی؟ در اینجا برای تاکید بیشتر کلمه «لک» بکار رفته است که حکایت از عتاب و سرزنش بیشتر دارد و به همین دلیل است که سفیان بن عیینه یکی از روایان حدیث می گوید: و این بار تاکید بیشتر است. و در این مورد به افزایش «لک» در این بار استدلال می کند. باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايی رسيدند. از اهالی روستا غذا خواستند اما آنها ایشان را مهمان نکرده و پذیرای آنان نشدند و به این ترتیب در آن روستا غذا و پناهی نیافتند. اما در همين روستا به ديواری رسيدند كه داشت فرو می ريخت و خضر با اشاره دست آن ديوار را راست كرد. این بود که موسی به خضر گفت: اگر می خواستی، می توانستی در مقابل اين كار مزد بگيری و این مزد کمکی باشد در سفرمان؛ بنابراین خضر به موسی گفت: این اعتراض سوم، سبب جدایی من و تو می باشد». رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: الله موسی را رحمت كند دوست داشته و آرزو داشتیم كه صبر می كرد تا علم و حکمت بیشتری از آنچه میان شان رخ می داد، عایدمان می شد.

شرح: العربية

يقول سعيد بن جُبير إنه أخبر ابن عباس أن رجلًا يُسمى نَوْفًا البَكالي زعم أنَّ موسى الذي كان مع الخضر ليس بموسى المرسَل لبني إسرائيل، إنما هو موسى آخر؟ فقال ابن عباس: (كذب عدوّ الله) وهذا خرج منه مخرج الزجر والتحذير لا القدح في نوف، لأن ابن عباس قال ذلك في حال غضبه وألفاظ الغضب تقع على غير الحقيقة غالبًا وتكذيبه له لكونه قال غير الواقع ولا يلزم منه تعمده. ثم استدل على كذب نوف بأن أبي بن كعب حدثه عن النبي صلى الله عليه وسلم أن موسى قام خطيبًا في بني إسرائيل فسأله رجل: من أعلم الناس؟ فقال: أنا أعلم الناس. وهذا قاله موسى عليه السلام بحسب اعتقاده، فعاتبه الله عز وجل حيث لم يرد العلم إليه، ولم يقل: الله أعلم. فأوحى الله تعالى إليه أنه يوجد عبد من عبادي يسمى الخضر عند ملتقى البحرين هو أعلم منك فقال: يا رب، كيف الطريق إلى لقائه؟ فقال له: احمل حوتًا في وعاء من خوص فإذا فقدت الحوت، فستجد الخضر هناك فانطلق موسى بخادم له يُسمَّى يوشع بن نون، وحملا حوتًا في وعاء من خوص كما أمره الله به، حتى إذا كانا عند صخرة عند ساحل البحر وضعا رؤوسهما على الأرض وناما، فخرج الحوت من الوعاء، واتخذ طريقا إلى البحر وأمسك الله عن الحوت جرية الماء فصار عليه مثل الطاق، وكان إحياء الحوت وإمساك جرية الماء حتى صار مسلكًا بعد ذلك عجبًا لموسى وخادمه، فانطلقا بقية ليلتهما ويومهما فلما أصبح قال موسى لخادمه: آتنا غداءنا لقد تعبنا من سفرنا هذا، ولم يجد موسى عليه السلام تعبًا حتى جاوز المكان الذي أُمر به فأُلقي عليه الجوع والتعب، فقال له خادمه: إننا عندما كنا عند الصخرة فإني فقدت الحوت. فقال موسى: هذا الذي كنا نطلب لأنه علامة وجدان الخضر، فرجعا في الطريق الذي جاءا فيه يتبعان آثارهما اتباعًا، فلما أتيا إلى الصخرة إذا رجل مغطًّى كله بثوب، فسلم موسى عليه، فقال الخضر: (وأنَّى بأرضك السلام) أي: وهل بأرضي من سلام؟ وهو استفهام استبعاد، يدل على أن أهل تلك الأرض لم يكونوا إذ ذاك مسلمين. فقال موسى للخضر: أنا موسى. فقال له الخضر: أنت موسى الذي أُرسل إلى بني اسرائيل؟ فقال موسى: نعم. وهذا يدل على أن الأنبياء ومن دونهم لا يعلمون من الغيب إلا ما علمهم الله تعالى، لأن الخضر لو كان يعلم كل غيب لعرف موسى قبل أن يسأله، وهذا محل الشاهد الذي لأجله ذكر ابن عباس الحديث، ثم قال له موسى: هل أتبعك على أن تعلمني من الذي علمك الله علمًا، ولا ينافي نبوّته وكونه صاحب شريعة أن يتعلم من غيره ما لم يكن شرطًا في أبواب الدين، فإن الرسول ينبغي أن يكون أعلم ممن أُرسل إليه فيما بُعث به من أصول الدين وفروعه لا مطلقًا. فأجابه الخضر بقوله: إنك لن تستطيع معي صبرًا؛ فإني أفعل أمورًا ظاهرها مناكير وباطنها لم تُحط به. ثم قال له: يا موسى إني على علم من علم الله علمنيه لا تعلمه أنت، وأنت على علم علمكه الله إياه لا أعلمه. فقال له موسى: ستجدني إن شاء الله صابرًا معك غير منكر عليك، ولن أعصي لك أمرًا. فانطلقا يمشيان على ساحل البحر ليس لهما سفينة، فمرت بهما سفينة فكلموا أصحاب السفينة أن يحملوهما فعرف أصحابُ السفينة الخضر فحملوهما بغير أُجرة، فجاء عصفور فوقف على حرف السفينة فنقر نقرة أو نقرتين في البحر، فقال الخضر: يا موسى ما نقص علمي وعلمك من علم الله إلا كنقرة هذا العصفور في البحر. فقصد الخضر إلى لوح من ألواح السفينة فنزعه بفأس فانخرقت السفينة ودخل الماء، فقال له موسى عليه السلام: هؤلاء قوم حملونا بغير أجر قصدت إلى سفينتهم فخرقتها لتُغرق أهلها. قال الخضر مذكِّرًا له بما قال له من قبل: ألم أقل إنك لن تستطيع معي صبرًا. قال موسى: لا تؤاخذني بنسياني ولا تضيق عليَّ، فإن ذلك يُعَسِّر علي متابعتك. فكانت المسألة الأولى من موسى عليه السلام نسيانًا. فانطلقا بعد خروجهما من السفينة، فإذا هم بغلام يلعب مع الغلمان فأخذ الخضر برأس الغلام فاقتلع رأسه بيده، فقال موسى للخضر عليه السلام: أقتلت نفسًا طاهرة من الذنوب، لم نرها أذنبت ذنبًا يقتضي قتلها، أو قتلت نفسًا فتُقتل به. فقال الخضر لموسى عليهما السلام: ألم أقل لك إنك لن تستطيع معي صبرًا. بزيادة «لك» في هذه المرة زيادة في العتاب، ولذلك قال سفيان بن عيينة أحد رواة الحديث: وهذا أوكد. واستدل عليه بزيادة «لك» في هذه المرة. فانطلقا حتى مرَّا بأهل قرية فطلبا منهم الطعام فامتنعوا أن يضيفوهما، ولم يجدوا في تلك القرية ضيافة ولا مأوى، فوجدا فيها جدارًا قد أوشك على السقوط والانهيار فأشار الخضر بيده فأقامه، فقال موسى للخضر: لو شئت لأخذت عليه أجرًا فيكون لنا عونا على سفرنا. فقال الخضر لموسى عليه السلام: هذا الاعتراض الثالث سبب للفراق بيني وبينك. قال النبي صلى الله عليه وسلم: يرحم الله موسى لقد أحببنا وتمنينا أن لو صبر حتى نستزيد مما دار بينهما من العلم والحكمة.

  • للعالم أن يكذب ويخطئ من يذكر شيئا بغير علم.
  • صحة الاحتجاج بخبر الواحد.
  • استحباب الحرص على الازدياد من العلم والرحلة فيه ولقاء المشايخ وتحمُّل المشاق في ذلك.
  • الخضر فيه قولان: الأول أنه نبي مرسل، وهو الراجح، والثاني أنه ولي.
  • ينبغي اعتقاد كون الخضر نبيا لئلا يتذرع بذلك أهل الباطل في دعواهم أن الولي أفضل من النبي، مع أنه لو كان وليا لما كان فيه دلالة على التفضيل المطلق.
  • أن الأنبياء ومن دونهم لا يعلمون من الغيب إلا ما علمهم الله -تعالى-، إذ لو كان الخضر يعلم كل غيب لعرف موسى قبل أن يسأله، قال -تعالى-: (عالم الغيب فلا يُظهر على غيبه أحدا، إلا من ارتضى من رسول).
  • الله يفعل في ملكه ما يريد ويحكم في خلقه بما يشاء مما ينفع أو يضر فلا مدخل للعقل في أفعاله ولا معارضة لأحكامه بل يجب على الخلق الرضا والتسليم.
  • لا حجة في هذه القصة على أن الخضر أفضل من موسى، بل موسى أفضل من الخضر.
  • أحكام الله تعالى لا تُعلم إلا بواسطة رسله السفراء بينه وبين خلقه.
  • في هذه القصة حجة على صحة الاعتراض بالشرع على ما لا يسوغ فيه، ولو كان مستقيمًا في باطن الأمر.
  • جواز دفع أغلظ الضررين بأخفهما.
  • الإغضاء على بعض المنكرات مخافة أن يتولد منه ما هو أشد.
  • إفساد بعض المال لإصلاح معظمه.
  • جواز طلب القوت وطلب الضيافة.
  • قيام العذر بالمرة الواحدة وقيام الحجة بالثانية.

موضوع‌ها

گزارش اشتباه

بیشتر